124مردى نشسته است و دعا مىكند. او پيوسته يا ربِّ يا ربِّ مىگفت تا نفسش قطع شد. سپس گفت: يا حى يا حى تا نفسش قطع شد. آنگاه عرض كرد: بار خدايا! من ميل به انگور دارم. پس بر من برسان. بار خدايا! لباسم كهنه شده است؛ لباس بر من بپوشان. به خدا سوگند! هنوز كلامش تمام نشده بود كه ديدم سبدى پر از انگور نزد او حاضر شد، درحالىكه آن فصل، فصل انگور نبود. دو بُرد نيز ديدم كه نظير آن را در دنيا نديده بودم... سپس نزديك آمدم و با او از انگور خوردم. انگورى كه هرگز مثل آن نخوردهام. آن انگور بىهسته بود. ما خورديم و سير شديم، ولى از آن هيچ كم نشد. پس فرمود: چيزى از آن برندار.
سپس يكى از دو بُرد را برداشت و ديگرى را به من داد. گفتم: نيازى به آن ندارم. يكى را پوشيد و آن ديگرى را با لباس كهنهاش برداشت و
از كوه پايين آمد. در مسعى، مردى به حضورش رسيد و عرض كرد: اى پسر پيامبر! من عريانم. با لباسى كه خدا برايت رسانده است، مرا بپوشان. حضرت از آن دو [بُرد دومى و لباس كهنهاش] را به آن سائل داد. به آن مرد گفتم: اين آقا كيست؟ گفت: جعفر صادق. به جستوجويش رفتم كه چيزى از او بشنوم، ولى او را نيافتم». 1
جنّ در خدمت حضرت
ابوحمزه ثمالى مىگويد: «به همراه جعفر بن محمد صادق(ع) ميان مكه و مدينه بوديم كه ناگهان ديدم سگى سياه در سمت چپ حضرت