106سلام كرد و نشست. سپس گفت: مغيره نزد ما در كوفه است و گمان مىكند كه با شما فرشتهاى است كه براى شما كافر را از مؤمن و شيعيان را از دشمنان شما معرفى مىكند. امام فرمود: شغلت چيست؟ گفت: گندم مىفروشم. امام فرمود: دروغ مىگويى. گفت: گاهى اوقات نيز جو مىفروشم. امام فرمود: اينگونه هم كه مىگويى نيست. بلكه تو هسته خرما مىفروشى. كثير تعجب كرد و پرسيد: چه كسى اين را به شما گفته است؟ امام فرمود: آن فرشتهاى كه براى من، شيعيانم را از دشمنانم مىشناساند. او به من گفته است كه تو ديوانه مىشوى و سپس مىميرى. جابر گفت: بعدها وقتى با عدهاى به كوفه رفتيم، از كثير سراغ گرفتيم. ما را به سوى پيرزنى راهنمايى كردند. او گفت: وى ديوانه شد و سه روز پيش مرد. 1
فرمانبردارى درخت از امام
«عَبّاد بن كَثير» مىگويد: «از امام باقر(ع) پرسيدم: حقّ مؤمن بر خدا چيست؟» حضرت روى گرداند. تا سه مرتبه پرسش خود را تكرار كردم. آنگاه فرمود: «حقّ مؤمن بر خدا اين است كه اگر به اين درخت بگويد: اينجا بيا، بيايد». عبّاد مىگويد: «به خدا سوگند، ديدم كه همان درخت خرما از جاى خود حركت كرد كه بيايد، ولى امام اشاره كرد و فرمود: بمان! منظورم تو نبودى». 2