89اصبحى و حميد بن مسلم ازدى را براى ارائه گزارش خاتمۀ جنگ به سوى عبيدالله فرستاد 1 و خولى كه سر بريدۀ امام(ع) را همراه خود داشت، هنگامى به كوفه رسيد كه درهاى دارالحكومه را بسته بودند و بهناچار بدون ملاقات با عبيدالله به سوى خانۀ خود رفت و سر پاك و مقدس امام را زير تشتى قرار داد.
زن خولى كه متوجه شد وى چيزى را زير تشت پنهان مىكند، از او سؤال كرد: «آن چيست؟»
خولى پاسخ داد: «چيزى برايت آوردهام كه هميشه بىنياز باشى. اكنون سر حسين(ع) در خانۀ توست».
همسر خولى برآشفت و گفت: «واى بر تو! مردم سيم و زر به خانه مىآورند و تو سر پسر دختر پيامبر را برايم آوردهاى؟! به خدا سوگند هرگز با تو در يك خانه زندگى نمىكنم» و از جاى خود برخاست و به صحن خانه رفت.
وى مىگويد: «به خدا سوگند نورى را ديدم كه همانند ستون از آن تشت تا آسمان به هم پيوسته بود و مرغان سفيدى را ديدم كه برگرد آن تشت تا بامداد مىچرخيدند و چون صبح شد خولى سر امام را نزد عبيدالله بن زياد برد». 2