87سوى خاندان پيامبر هجوم آوردند و چادر و مقنعه از سر ايشان كشيدند كه عمر سعد آنها را از اين عمل بازداشت. 1
حكايتى عجيب
پس از به آتش كشيده شدن خيمهها، زنان و كودكان بيرون دويدند. نامردى گوشوارۀ امكلثوم را به غارت برد و درحالىكه مىگريست، متوجۀ خلخال فاطمه دختر امام شد. وى با تعجب پرسيد: «چرا گريه مىكنى؟!» مرد مهاجم گفت: «چگونه نگريم درحالىكه اموال دختر رسولخدا(ص) را غارت مىكنم». فاطمه با ديدن عطوفت او گفت: «پس چنين مكن!» آن مرد گفت: «مىترسم كه ديگرى آن را بردارد». 2
زينب(عليها السلام) در مقابل خيمۀ على بن الحسين(ع) ايستاده بود و از حضرت زين العابدين(ع) كه بر اساس مشيت و ارادۀ آسمانى به عنوان حفظ ذخيرۀ الهى در بستر بيمارى بود، مراقبت مىكرد؛ به ناگاه مردى با چشمان آبى وارد خيمه شد و به قصد قتل و غارت، امام را به گوشهاى پرتاب كرد. زينب(عليها السلام) به سرعت به برادرزاده نزديك شد و گفت: «او هرگز كشته نمىشود، مگر من كشته شوم». پس