148 كنيزان خود را در پرده بنشانى و پردهنشينان رسول خدا را اسير كنى و شهر به شهر بگردانى؟! پردۀ آبروى آنها را بدرى و صورت آنها را نمايان سازى تا چشم مردم آنها را ببيند؟! و دور و نزديك، شريف و فرومايه تماشايشان كنند؟! از مردان آنها كسى همراهشان نباشد، نه ياور و نه نگاهدارنده و نه مددكارى؟!
چگونه مىتوان اميد بست به دلسوزى كسى كه مادرش جگر پاك مردان خدا را جويد و گوشت او از خون شهيد روييده است؟! و اين رفتار از كسى كه پيوسته با ما دشمنى كرده است، بعيد نيست. اين گناه بزرگ را خرد شمارى و خود را بر اين كردار زشت مجرم ندانى و به اجداد كافر خويش مباهات، و آرزوى حضورشان كنى تا جنايت بىرحمانۀ تو را ببينند و شادمان شوند و از تو قدردانى كنند. با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله(ع) ، سيد جوانان بهشت مىزنى، چرا شادمان نباشى كه دل ما را مجروح كردى؟! از رنج شورش درون رستى و خون فرزندان رسول خدا را كه ستارگان زمين بودند ريختى و هم اكنون گذشتگان خود را مىخوانى. بايد صبر و شكيبايى پيشه كرد و ديرى نپايد كه تو نيز به آنها ملحق شوى و آرزو كنى كه اى كاش دستهايت خشك شده بود و زبانت لال و آن سخن را بر زبان نمىآوردى و آن كار زشت را