125عبدالملك بن مروان دستور داد آن سنگ را به جاى نامعلومى منتقل كنند. 1
كاروان در مسيرش از منازل وادى النخيله، موصل، نصيبين، عينالورده، زقه، جوسق، دعوات و حلب گذشت و به قنسرين وارد شد. 2 در اين منزل راهبى مسيحى زندگى مىكرد. چون كاروان از دور نمايان شد، او مشاهده كرد كه از سر مقدس امام(ع) نورى به سوى آسمان ساطع است. وى با پرداخت ده هزار درهم براى لحظاتى سر امام را با خود به داخل صومعه برد. پس صدايى شنيد كه مىگفت: «خوشا به حال تو و خوشا به حال آن كسى كه احترام اين سر را حفظ كرد».
راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست تا آن سر مقدس با وى سخن گويد. در اين هنگام سر امام فرمود:
«انا بنُ المحمدِ المصطفى و انا ابنُ علىّ المرتضى و انا ابنُ فاطمةَ الزهرا، انا المقتول بكربلا، انا المظلوم، انا العطشان».
راهب صورت خود را بر چهرۀ مبارك امام گذارد و به دين حسينبن على(ع) ايمان آورد و چون كاروان حركت