122 سرخورده بود و فرمان داد تا اهل بيت را به خانهاى در نزديكى مسجد اعظم ببرند. آنگاه توسط قاصدان خبر شهادت امام حسين(ع) را در هر جا منتشر كرد 1 و براى جلوگيرى از هرگونه شورش از مردم خواست تا همگى به مسجد بروند. 2 پس از اجتماع مردم، بر بالاى منبر رفت و گفت: «ستايش براى خدايى است كه حق و اهل حقيقت را پيروز كرد و يزيد و پيروانش را يارى كرد و دروغگو پسر دروغگو، حسين بن على، و يارانش را كشت».
عبدالله عفيف ازدى كه از شيعيان على و از زهاد روزگار خود بود 3، برخاست و زبان به اعتراض گشود: «پسر مرجانه! دروغگو و پسر دروغگو، تو و پدرت هستيد و آنهايى كه تو را حاكم كردهاند. فرزندان رسول خدا را از دم شمشير مىگذرانى و اينگونه جسورانه بر منبر مؤمنان سخن مىگويى؟!»
عبيدالله كه ديگر بار، طعم ناكامى را مىچشيد، دستور دستگيرى او را صادر كرد. اما جوانمردان قبيلۀ ازدى او را