87
2. عمربن خطاب
جابر بن عبدالله مىگويد:
أتى رجل رسول الله بالجِعرانة منصَرَفَه من حنين و في ثوب بلال فضة، و رسول الله (ص) يَقبض منها يعطي الناس. فقال: يا محمد! اعدل. قال: ويلك! و من يعدل إذا لم اكن اعدل؟ لقد خِبتَ و خسرتَ ان لم اكن اعدل. فقال عمر بن الخطاب: دعني يا رسولالله فاقتل هذا المنافق. فقال: معاذ الله ان يتحدث الناس إنّي اقتل اصحابي، انّ هذا و اصحابه يقرءون القرآن لايجاوز حناجرهم، يمرقون منه كما يمرق السهم من الرمية. 1
مردى در جعرانه خدمت رسول خدا (ص) آمد هنگامى كه از حنين باز مىگشت، در آن وقت در لباس بلال نقره بود و رسول خدا (ص) از آن مشت مشت بر مىداشت و به مردم مىداد. آن مرد گفت: اى محمد! به عدالت رفتار كن. حضرت فرمود:واى برتو! چه كسى به عدالت رفتار مىكند اگر من به عدالت رفتار ننمايم؟ تو زيان و خسران ديدى اگر من به عدالت رفتار نكنم. عمر بن خطاب گفت: بگذار تا من اين منافق را به قتل رسانم. حضرت فرمود: پناه مىبرم به خدا از اينكه مردم بگويند من اصحابم را به قتل رساندهام، همانا اين مرد و اصحابش قرآن را تلاوت مىكنند ولى از حنجره آنان تجاوز نمىكند، و از دين خارج مىشوند همانگونه كه تير از كمان خارج مىشود.