79ب) روزى علىبن اسماعيل، بر حسن بن سهل (وزير مأمونالرشيد) وارد شد و مشاهده كرد مردى ملحد كنار سهل نشسته و مورد احترام زياد او قرار گرفته است و افراد ديگر دستگاه حكومتى، پايين دست، دور آن مرد حلقه زدهاند!
علىبن اسماعيل، با ديدن آن صحنه ناراحت شد و خطاب به حسنبن سهل گفت: «امروز جلوى در خانه تو چيز عجيبى ديدم!»
چون حسن از آن چيز عجيب سؤال كرد، علىبن اسماعيل گفت: «كشتى بدون ناخدايى را ديدم كه مردم به وسيله آن به اين طرف و آن طرف منتقل مىشوند».
آن مرد ملحد، با شنيدن اين سخن، خطاب به وزير گفت: «اين مرد، مجنون است و برخلاف عقل سخن مىگويد!» علىبن اسماعيل گفت: «چرا سخن مرا مجنونانه مىپندارى؟!»
مرد منكر خدا گفت: «آخر چگونه يك كشتى، كه از قطعههاى چوب تشكيل شده است و توانايى و شعور ندارد، مردم را به اين طرف و آن طرف منتقل مىكند؟!»
علىبن اسماعيل گفت: «آيا سخن من تعجبآور است، يا سخن تو كه مىگويى اين درياهاى بيكران، بدون خالق و