72 مرض سرطان داخلى مبتلا شد و پزشكان عراق، لبنان و سوريه از معالجهاش عاجز شدند. سرانجام براى مداوا به كشورهاى اروپايى رفت. ولى به او گفتند هيچ راه علاجى نيست و اگر هم جراحى كنيم، چون ريشه سرطان به قلب رسيده است، بيش از يك هفته زنده نخواهى ماند.
وى نااميد، دست از زندگى كشيد و به فكر فرو رفت. شبى در خواب، مردى را ديد كه داراى محاسن متوسط و پيراهن كرباسى است و به او مىگويد: «رشاد مرضه اگر قبر مرا درست كنى، من از خداوند شفاى تو را مىخواهم». 1
مىپرسد: «شما كيستيد؟» مىگويد: «من، ميثم تمارم».
وى از خواب بيدار مىشود و دوباره به خواب مىرود و همان منظره را مىبيند. بار سوم نيز همين خواب، تكرار مىشود.
فرداى آن شب با هواپيما به بغداد، و مستقيم از همان فرودگاه به سر قبر ميثم تمار مىرود. شب هنگام همان شخصى كه در خواب ديده بود، مقابل چشمش ظاهر مىشود و صدايش مىزند و مىگويد: «
رشاد مرضه، قُم »، يعنى بلندشو. مىگويد: «نمىتوانم». با تندى مىگويد: «قُم». ناگهان مىايستد و آثارى از مرض در خود نمىبيند.
ايشان بىدرنگ مشغول تعمير بارگاه ميثم تمار مىشود و ضمن ساخت بارگاه باشكوه، گنبدى مرتفع بر آن مىافزايد. پس از اتمام