75
قحط أهل المدينة قحطاً شديداً فشكوا إلي عائشة، فقالت: أنظروا قبر النبي[(ص)] فاجعلوا منه كواً إلي السماء حتّي لايبقي بينه وبين السماء سقفاً. قال: ففعلوا فمطرنا مطراً حتّي نبت العشب وسمنت الإبل... . 1
قحطى شديدى بر مدينه عارض شد، مردم از وضع موجود نزد عايشه شكايت آوردند. عايشه دستور داد تا به سراغ قبر پيامبر(ص) رفته واز آن، دريچهاى به سوى آسمان باز كنند تا سقفى بين قبر وآسمان مانع نباشد. آنان نيز چنين كردند. راوى مىگويد: بعد از
اين عمل آنقدر باران آمد كه سبزىها رشد نموده وشتران چاق شدند...
3. احمد بن حنبل در «المسند» از عبدالملك بن عمرو، از كثير بن زيد، از داود بن ابى صالح نقل كرده كه گفت:
اقبل مروان يوماً فوجد رجلا واضعاً وجهه علي القبر. فقال: اتدري ما تصنع؟ فاقبل عليه فإذا هو أبوايوب. فقال: نعم جئت رسولالله[(ص)] و لم آت الحجر، سمعت رسول الله[(ص)] يقول: لاتبكوا علي الدين إذا وليه اهله، و لكن ابكوا عليه إذا وليه غير اهله. 2
مروان روزى رو - به طرف مسجد - كرد و شخصى را ديد كه صورتش را بر روى قبر [پيامبر(ص)] گذاشته است. او گفت: آيا مىدانى كه چه مىكنى؟ پس به او نگاه كرد ناگهان ديد او ابوايوب [انصارى] است. او گفت: آرى من به جهت رسول خدا(ص) آمدهام