25خواهم زد».
ابوسفيان كه همراه جمعى از بزرگان مكه به تعقيب آنها آمده بود، گفت: «تير مينداز تا با تو صحبت كنم». آنگاه آمد و كنار كنانه ايستاد و گفت:
اين كار صحيحى نبود كه اين زن را روز روشن و در برابر همه مردم حركت دادى. وانگهى تو مىدانى كه چه مصيبت بزرگى در بدر به ما رسيده است. به همين سبب، مردم از اين كار تو خشمگين هستند و آن را براى خود توهينى مىدانند و مىگويند اجازه نمىدهيم كه دختر محمد (صلى الله عليه و آله) را از چنگ ما بيرون ببرد. حالا هم او را برگردان و چند روزى كه گذشت، بىسروصدا او را در شب راه بينداز و پيش پدرش ببر؛ چون به جان خودم ما نيازى به حبس كردن او نداريم و با توجه به گرفتارىهاى خود، كينهاى از او در دل نمىپرورانيم.
كنانة بن ربيع گوش داد و همراه زينب به مكه برگشت و پس از دوسه روز او را آرام و بىسروصدا حركت داد و به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله) آورد.
و در نقلى آمده است، هنگامى كه هبار بن اسود به كنانه و زينب رسيد و آن دو را تهديد كرد، زينب از ترس كودكى را كه در شكم داشت، سقط كرد. 1