43يك كنيز بيمار دارم و حاضر نيستم آن را در اختيار شما قرار دهم. امام بازگشت و من هم، به همراه ايشان رفتم. روز بعد، امام دوباره مرا بهسوى آن شخص فرستاد و گفت: از او بپرس كه چه مقدار پول در قبال آن كنيز بيمار مىخواهى. 1
هشام مىگويد: به نزد صاحب كنيزان رفته و عين مطلب را به او گفتم. او نيز قبول كرد و با تعجّب پرسيد: من اين كنيز را به تو مىدهم به شرط اينكه بگويى، آن شخص بزرگوارى كه ديروز همراهت بود، كه بود؟! من پاسخ دادم: مردى از بنىهاشم. صاحب كنيزان گفت: از كدام تيره بنىهاشم؟! هشام - به جهت مراعات مسائل امنيتى - پاسخ داد: بيشتر از اين نمىتوانم بگويم.
در آن هنگام صاحب كنيزان، پرده از رازى مهم برداشت و گفت: اينكه از هويت آن بزرگوار پرسيدم، دليل داشت؛ زيرا اين كنيز را كه اكنون بيمار است از مغرب آوردهام. در آنجا زنى روشنضمير از اهل كتاب (قدّيسهاى از نصارى) وقتى چشمش به اين كنيز افتاد، به من گفت: اين