149خالهام مرا نزد پيامبر(ص) آورد و عرضه داشت: اى فرستاده خدا! همانا فرزند خواهرم درد دارد. حضرت دستش را بر سرم كشيد و براى من دعا با بركت نمود، آنگاه وضو گرفت و من از آب وضويش قدرى آشاميدم، سپس پشت سرش به حركت درآمدم و نظر كردم به مهر نبوت كه بين دو شانهاش مثل قرمزى كبك بود.
انس بن مالك مىگويد:
انّ رجلا دخل المسجد يوم جمعة من باب كان نحو دار القضاء و رسول الله(ص) قائم يخطب، فاستقبل رسول الله(ص) قائماً ثم قال: يا رسول الله! هلكت الأموال و انقطعت السبل، فادع الله ان يغيثنا. فرفع رسول الله(ص) يديه ثم قال: اللهم اغثنا، اللهم اغثنا، اللهم اغثنا... 1
مردى در روز جمعه از بابى كه نزديك دار القضاء بود وارد مسجد [پيامبر(ص) شد]، در حالى كه رسول خدا(ص) ايستاده و خطبه مىخواند، او ايستاد و رو به رسول خدا(ص) كرد و عرضه داشت: اى رسول خدا! (از خشكسالى و بىبارانى) اموال نابود شده و راهها بسته گشته است، از خدا بخواه كه ما را نجات دهد. رسول خدا(ص) دستهايش را بالا برد و عرضه داشت: بارالها! ما را پناه بده! ما را پناه بده! ما را پناه بده!... (دعاى پيامبر(ص) مستجاب و باران آمد)
خباب بن ارث مىگويد:
شكونا إلى رسول الله(ص) و هو متوسِّد بُردة له في ظل الكعبة، قلنا له: ألا تستنصر لنا، الا تدعوا الله لنا؟... . 2