115 گفت: آمدهام سفارش فرزند اسيرم را بنمايم!
پيامبر فرمود: پس چرا اين شمشير را به گردن آويختهاى؟
گفت: روى آن سياه باد كه هيچگاه به كارم نيامده است. پس از رسيدن به مدينه فراموش كردم آن را از خود دور سازم. من كارى ديگر دارم.
پيامبر(ص) فرمود: راست بگو، براى چه به مدينه آمدهاى؟
گفت: مطلب همان است كه گفتم.
رسول خدا(ص) فرمود: آن شرطى كه تو با صفوان بن اميه در حجر كردى چه بود؟
عمير كه ترسيده بود گفت: كدامين شرط؟
حضرت فرمود: تو متعهد شدى كه مرا به قتل رسانى و در عوض او متعهد پرداخت قرض و اداره زندگى اهل و عيال تو شده است. خداوند نگهبان من است.
عمير گفت: شهادت مىدهم كه تو رسول خدا و راستگو هستى و شهادت مىدهم كه هيچ معبودى جز اللّٰه وجود ندارد. ما شما را در ادعاى خود دروغگو مىپنداشتيم، ولى شما رازى را افشا كرديد كه غير از من و صفوان هيچ كس از آن آگاه نبود. من به او سفارش كردم كه همچنان اين راز را پوشيده نگاه دارد، ولى خدايت تو را به آن آگاه ساخت. من ايمان به خدا و رسول او پيدا كردم و شهادت به حقانيت تو و آيينت مىدهم. خداى را سپاس كه مرا به اين راه هدايت فرمود.
مسلمانان از اينكه عمير راه راست را پيدا كرده و هدايت شده بود شادمان