62است كه عمر دربارهاش مىگويد: «اما تو اى زبير! بدخوى و آزمند هستى، درحال خشنودى مؤمن و در حال خشم كافر، روزى انسان و ديگر روز شيطان، شايد اگر حكومت به چنگت آيد، در روزگار تو و در ريگزار مكه، براى يك پيمانه جو، كتك كارى درگيرد، امّا اگر حكومت به عهدهات واگذار شود، كاش مىدانستم آن روز كه توشيطان مىشوى، چه كسى عهده دار مردم خواهد گشت و روزى كه به خشم آيى، چه كسى؟ هان! خداوند تا وقتى تو چنين صفتى دارى، حكومت اين امّت را به تو واگذار نخواهد نمود.» 1همچنين طلحه، همان كسى كه در اثناى جنگ جمل و در پى سوگند اميرالمؤمنين كه آيا حديث ولايت را شنيدى يا خير؟ به بهانۀ فراموشى حديث غدير، خود را توجيه كرد و سرانجام با تيرى ازسوى مروان (به انتقام خون عثمان) به خاك هلاكت افتاد، درحالى كه از اطاعت امام، سرپيچى كرده بود به راستى آيا امام و كسى كه عليه او شوريده بود، هر دو با هم در بهشتاند!؟
مگر خود عمر نگفته است كه پيامبر(ص) به هنگام رحلت، از وى خشمگين بود و آن جريان اين است كه عمر وقتى زخم برداشت به طلحه گفت: حرفى با تو دارم. بزنم يا نه؟ گفت بگو، ولى مىدانم تو سخن خير نمىگويى! گفت: من تو را از آن روز كه انگشتت در جنگ احد آسيب ديد، مىشناسم و