54اين موضوع مهم را در اينجا مورد استقصاء و رسيدگى قرار داده باشم، امّا با مساعدت پروردگار يادآور برخى از ابعاد آن خواهم بود كه شخص را نسبت به شناخت و معرفتش كمككار باشد...
رسول اكرم(ص) (بأبى هو و امّى 1 آنگاه كه در غار « حراء 2» بهطور ناگهانى فرشتۀ وحى را مشاهده كرد، جبرئيل به وى گفت: « اقراء - بخوان، پيامبر پاسخ داد: «ما انا بقارى». من نمىتوانم بخوانم ».. امّا پس از مدّت كوتاهى قطع وحى با تأكيد پيك پروردگار چنين خواند:
اقْرَأْ 3 بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ * اِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ * اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ 4... پيامبر(ص) در حالى كه به سختى مىلرزيد از غار به خانه بازگشت... سپس بر «خديجه» وارد شد و به اوگفت: « زَمِلوُّنى، زَمِلوُّنى ، مرا به گليم بپيچيد، مرا به گليم بپيچيد ...»، پس خديجه او را پيچيد تا ترس و لرزش برطرف گرديد...
اين ماجرايى بود كه محمّد(ص) براى نخستين بار با آن روبرو مىشد و هيچگونه پيشينهاى نداشت... و سخنانى را شنيد كه تا بهحال مانند آن را نشنيده بود. او تنها مردى بود از ميان ملّت عرب كه توفيق يافت تا ميانِ سخن وحى وكلام بشرى شناخت حاصل نمايد. اين « ترس و لرزى » كه محمّد(ص) (بِاَبى هُوَ وَ امّى) را فرا گرفت، نخستين احساس و درك مرموزى بود در تاريخ بشر. او تفاوت ميان سخنى را كه از فرشتۀ