326
--- فصل 43 ---
(1)و قحطى در زمين با شدّت بود.
(2)و واقع شد بعد از اينكه خوردن غلّهاى كه از مصر آورده بودند باتمام رسانيدند اين كه پدر ايشان به ايشان گفت بار ديگر برويد و اندك آذوقهاى از براى ما بخريد.
(3)پس يهوداه به او متكلّم شده گفت كه آن مرد صريحاً به ما بيان كرده گفت كه روى مرا نخواهيد ديد جز اينكه برادر شما با شما باشد.
(4)اگر برادر ما را با ما بفرستى روانه شده غلّه را از برايت مىخريم.
(5) امّا اگر او را نفرستى نمىرويم، از آن رو كه آن مرد به ما گفت اگر برادر شما با شما نباشد روى مرا نخواهيد ديد.
(6) و اسرائيل گفت: با من چرا به بدى رفتار نموده به آن مرد گفتيد كه شما را ديگر برادرى هست.
(7)ايشان گفتند كه آن مرد دربارۀ ما و دربارۀ خويشاوندان ما مطلقاً استفسار نموده گفت كه آيا پدر شما تا حال زنده است و شما را برادرى هست و ما او را موافق مضمون اين كلام بيان كرديم آيا به يقين مىتوانستيم دانست كه او خواهد گفت برادر خود را به من آوريد؟
(8)و يهوداه به پدر خود اسرائيل گفت كه اين جوان را با من بفرستى كه برخاسته