243مكتوبى روحى، در غار حراء، بر قلب او حك شده، توسّط وحى بر او فرو مىآمد، ادارك پيامبر(ص) هم در آن پهنه رو به فزونى و گسترش مىگذاشت و هرگاه بين گمانهاى او به عنوان يك « انسان » و آنچه كه به عنوان « پيامبر » بر زبانش جارى مىگشت، تمايز بيشترى احساس مىكرد، به همان نسبت باورهاى عقلى او نيز محكمتر و راسختر مىگشت.
بدينسان وحى در شكل سورههاى قرآنى، سوره، سوره نازل مىگرديد و مفاهيم و حقايق تاريخى، حقايق مربوط به جهان آفرينش و سازمان هستى و مضامين اجتماعى كه تا آن زمان، او و معاصرانش از آنها بىاطّلاع بودند، در ضمير او جاى مىگرفت.
اين حقايق تنها مجموعهاى از كليّات مبهم نبود، بلكه معلومات دقيق و مفاهيم محدود و مشخّصى بود كه تفاصيل مهمّى از تاريخ خداپرستى و وحدانيّت را ارائه مىداد.
به عنوان مثلا قصّۀ مفصّل حضرت يوسف(ع)، يا تاريخ مشروح هجرت بنىاسرائيل را نمىتوان صرفاً به عنوان يك حادثۀ واقع شده و يا يك واقعۀ ساده و تصادفى تحليل نمود، بلكه (اين دو داستان دامنهدار) حتماً در نظر محمّد(ص) بايد ويژگى يك وحى متعالى و ماوراء طبيعى را دارا باشند.
بر ماست بپرسيم كه محمّد(ص) چگونه توانست هماهنگى شگفتآور ميان اين وحى را با تفصيلات تاريخى وارد شدۀ در « تورات » را درك كند...؟
به دليل باورهاى شخصى، براى محمّد(ص) كافى بود كه امورى مانند اين مفاهيم غير منتظره و نيز آنچه كه از گذشتۀ تاريخ از ديدهها پنهان مانده را، بدون به كار گرفتن معيارى براى مقايسه، جهت قضاوت دربارۀ مضامين وحى شده و شواهد مؤيّد آن در « تورات » (و همآهنگى ميان اين دو زمينه)، مورد ملاحظه و توجّه قرار دهد.
او مىبايست مىانديشيد كه معلومات وحى شده از طريق منبعى است، امّا اين منبع كيست؟ بنابراين، لازم بود كه اين سئوال در جاى خود، در فعّاليتهاى فكرى پيامبر(ص) كه درك و فهم و عقايد شخصى خود را از طريق آن سيراب مىكرد قرار مىگرفت. پاسخ محمد(ص) از اين سؤال نيز پس از انجام مقايسهاى باطنى بين فكر و عقيدۀ شخصى او و حقيقت وحى شده، آورده است. براى او كافى بود كه اين مقايسه را انجام بدهد تا بتواند منبع معلومات وحى شده را در خارج از وجود خود و