246خدا شنيدم كه مىفرمود: على با پيروان خود به حوض كوثر فرود آيند، و حقّ با ايشان است، از على جدا نشويد.
و هم در اين كتاب است روايت از معاذه غِفاريه كه او گفت: من انس گيرنده بودم به رسول خدا. با وى به سفرها بيرون رفتمى، و در سر بيماران بودمى، و جراحت رسيدگان را دوا كردمى. پس در پيش رسول خدا رفتم به خان عايشه، و علىّ عليه السلام از پيش او بيرون مىآمد. پس مىشنيدم كه پيغمبر صلّى الله عليه وآله مىگفت: اى عايشه! به درستى كه اين مرد دوست داشتهترين مردمان است به نزديك من، و گرامىترين ايشان است برمن. پس حقّ او را بشناس، و جاى وى گرامى دار؛ و چون آن حالت ميان عايشه و على برفت در بصره، و جنگ ميان عايشه و على واقع شد، بعد از آن عايشه به مدينه آمد، و من به پيش وى رفتم، و وى را گفتم: اى مادر مؤمنان! دل تو امروز با علىّ چگونه است پس از آن كه از رسول خدا شنيدى كه به تو مىگفت آنچه گفت. پس عايشه گفت: اى معاذه! چگونه باشد دل من [133] با مردى كه چون پيش ما آمدى، و پدرم به نزديك ما بودى، در روى علىّ نظر كردى و سير نشدى. من گفتم وى را كه: اى پدر! تو نظر در روى علىّ بسيار مىكنى. گفت: اى دختر! من از رسول خدا شنيدم كه مىگفت: نظر كردن در روى علىّ عبادت است.
مخالف مىگويد كه علىّ گفت: قتلانا و قتلاهم فىالجَنّة، يعنى: كشتگان ما و كشتگان ايشان كه اصحاب جملاند در بهشت است.
اين باطل است به حديث: يا عليّنفسُك نَفسي و دمُك دمي و حربُكَ حربي و سلمُك سِلمي، يعنى: اى عليّ! نفس تو نفس من است، و خون تو خون من است، و جنگ با تو جنگ با من است، و صلح با تو صلح با من است.
پس حكم حرب على، حكم حرب رسول داشته است. چنان كه محارب رسول اللّه دوزخى است، محارب على نيز دوزخى بود، و باقى طلحه و زبير بر امام وقت خروج كردند، و پيش مخالف، ياغى [شايد: باغى] ، و پيش شيعه ...