54«لقلق» 1 مىشوند، ولى نه طريقه پرواز و نه شكلها و رنگهاى خيلى قشنگ آنها، شباهت به لقلق دارد، يكى را اهالى «دال» مىگفتند و ديگرى را «اتلان».
نزديك ظهر رسيديم به پاى بيستون، هرچه به «عبدالحميدِ» كالسكهچى گفتيم نگاهدارد، تصوير «داريوش» را تماشا بكنيم، نگاه نداشت و از آنجا گذشت، همين كه به خود قريۀ «بيستون» رسيد، من پياده شدم و گفتم به قدر نيم ساعت مىروم تماشا و برمىگردم، مجبور شد نگاهدارد و به همراهى آقا «سيد ابوطالب»، برگشته كتيبۀ معروف «داريوش» را، كه به خط ميخى به روى سنگ نوشته، با تصوير خودش كه فرنگىها در كتابهاى تاريخ، هم ترجمه خطوط مزبوره را نوشتهاند، و هم شكل آن را از روى عكسها برداشتهاند، تماشا كرديم.
كرمانشاهان
پس برگشتيم به قريه، «عبدالحميد» از اوقات تلخى صبر نكرد نهار بخوريم، فوراً حركت كرد، دو فرسخ ديگر راند تا قهوهخانه، كه نزديك «كرمانشاهان» - يعنى دو فرسخ تا آن شهر فاصله دارد - رسيده پياده شديم، آنجا صرف نهار شد و پس از اداى فريضه، مجدداً سوار شده حركت كرديم، و براى يك ساعت به غروب مانده، وارد شهر «كرمانشاهان» شده، در خانه كه در محله «سر قبر آقا» است منزل، و شب را آنجا بسر برديم.
كتيبۀ كوه بيستون
كتيبۀ كوه «بيستون» كه با اصرار و جديت تمام به تماشايش رفتم، و