256تيره بختانى كه خود دل مردهاند
مجلس نامحرمانم بردهاند
غنچه غنچه خون ز دل چيدم حسين
رأس تو در طشت زر ديدم حسين
هر زمان اى ماهِ روى نيزهها
چشم من افتاده سوى نيزهها
ديدم آنجا نورى از اميد بود
چند كوكب گرد يك خورشيد بود
خيز و بين افتادهام از پا حسين
ديدهاى دارم ز غم دريا حسين
تا آن سوى مرز روشنى
آن كه مىجويد حريم كربلا را زينب است
آن كه مىبويد نسيم نينوا را زينب است
آن كه سمت تشنگان عرصهى آزادگى
كرد جارى چشمهى آب بقا را زينب است
آن كه همپاى بهخون غلتيدهگان كربلا
مىنشاند روى لب «قالوا بلىٰ» را زينب است
آن كه با يك باغ اشك پرپرش در قتلگاه
دور كرد از پيكر گل نيزهها را زينب است