254مىروند امّا به ياد لالهها
جملگى دارند بر لب نالهها
ناگهان دل در حريم خون رسيد
اين صدا بر زينب محزون رسيد
مىرود اين راه اى نور نياز
يك طرف كرب و بلا، يك سو حجاز
اى بززگِ قافله برگو كجا؟
سوى يثرب يا به سمت كربلا
گفت آن دلدادهى شاه الست
دارم آنجا هرچه بود و هرچه هست
گوهرى از من در آنجا مانده است
موجها رفتند و دريا مانده است
اين كه دارم سوى او چشمان تر
كربلا جان مرا دارد به ببر
ما به سوى كربلا خواهيم رفت
خون جگر در نينوا خواهيم رفت
ساربان بنگر زما چشمان تر
تندتر ما را در آن وادى ببر
تا ز آب ديده رخ را تر كنيم
ناله بر آيينهى پرپر كنيم
بغضهامان در گلوها مانده است
سرخى مَى در سبوها مانده است