243
در ماتم حضرت رقيه عليها السلام
در شرارستان هجر
انتظارم كُشت تا بابا به فريادم رسيد
بى خبر از ديگران تنها به فريادم رسيد
از فراز نى نظر مىكرد بر حالم ولى
فرصتى تا يافت در اينجا بهفريادم رسيد
روز بى آبى به دشت كربلا مانند گل
از عطش مىسوختم سقّا به فريادم رسيد
آن شبى كز ناقۀ عريان فتادم روى خاك
مانده بودم بى معين، زهرا به فريادم رسيد
لحظهاى كز راه ماندم، بر رخم سيلى زِ كين
خصم مىزد، زينب كبرىٰ به فريادم رسيد
در شرارستان هجر افتاد «ياسر» تا كه دل
ديدهام دريا شد و دريا به فريادم رسيد