241
گوشهى تنهايى
بهجاى بالش امشب روى خشت آمد سرى كوچك
گرفته جاى در كنج خرابه گوهرى كوچك
براى خواب خود در گوشهاى تنهاتر از هر شب
بهروى خاكها گسترده گويا بسترى كوچك
پياده آمده، خسته ست، خوابش برده زود امّا
كنار او نشسته موپريشان خواهرى كوچك
نبودش چون كه مادر تا در آغوشش كشد آنجا
سكينه خواهرش آمد به نقش مادرى كوچك
فقط نام پدر - نام پدر را مىبرد بر لب
به آتش مىكشد دل را نواى حنجرى كوچك
خرابه تيرهتر گردد ز شبهاى دگر زيرا
كه خامُش مىشود امشب دوباره اخترى كوچك
وصال امشب ميّسر مىشود، باشد تماشايى
ملاقات پدر با دل شكسته دخترى كوچك
دو پلكش روى هم آمد، لبش خاموش از گفتن
به همراه پدر مىرفت با بال و پرى كوچك