121كاى اهل ستم گل دل بى تاب نخواهد
اين طفل جگر سوخته جز آب نخواهد
* * *
آن غنچه كه بر دامن صحرا زده آتش
وان قطره كه بر ساحل دريا زده آتش
طفلى كه عطش حنجرهاش را زده آتش
داغ غم او بردل مولا زده آتش
داغى كه شرارش به دل خون خدا بود
گفت آب ولى پاسخ او تير جفا بود