369باشد اينجا دست كرمش گشوده نيست!
اين است كه در برخى اعمال،كه صورت شرعى دارد،بايد ترديد كرد و به خداوند دروغ نگفت،كه او بر زواياى دل انسانها آگاهى دارد.در اينجا مناسب است به ذكر داستانى بپردازيم و سخن را به پايان بريم.
يك داستان آموزنده
«شخصى بنام عبدالجبار مستوفى حج مىرفت.او هزار دينار زر همراه داشت،روزى از كوچهاى در كوفه مىگذشت به طور اتفاق به خرابهاى رسيد،زنى را ديد كه در آنجا چيزى را جستجو مىكرد و بدنبال متاعى بود، ناگاه در گوشهاى مرغ مردهاى ديد و آن را زير چادر گرفت و از آن خرابه دور شد.عبدالجبار با خود گفت:اين زن احتياج دارد و فقير است،بايد ببينم وضع او چگونه است.بدنبال او رفت تا اينكه زن داخل خانهاى شد.
كودكانش پيش او جمع شدند و گفتند:اى مادر! براى ما چه آوردهاى كه از گرسنگى هلاك شديم؟ زن گفت:مرغى آوردهام تا براى شما بريان كنم! عبدالجبار چون اين را شنيد گريست و از همسايگان آن زن احوالش را پرسيد.گفتند زن عبداللّٰه بن زيد علوى است.شوهرش را حَجّاج كشته و كودكانش را يتيم كرده است.مروت خاندان رسالت،وى را نمىگذارد كه از كسى چيزى طلب كند.عبدالجبار با خود گفت:اگر حج خواهى كرد،حجّ تو اين است.آن هزار دينار را از ميان باز كرد و به آن خانه رفت و كيسه زر را به آن زن داد و برگشت و خودش در آن سال در كوفه ماند و به سقايى مشغول شد.چون حاجيان مراجعت كردند و به كوفه نزديك شدند مردمان به استقبال آنها رفتند،عبدالجبار نيز رفت.چون نزديك قافله رسيد،شتر سوارى،جلو آمد و بر وى سلام كرد و گفت:
اى عبدالجبار! از آن روز كه در عرفات ده هزار دينار به من سپردى تو را مىجويم،زر خود را بستان،و ده هزار دينار به وى داد و ناپديد شد.آوازى برآمد كه اى عبدالجبار! هزار دينار در راه مابذل كردى ده هزار دينار فرستاديم و فرشتهاى را به صورت تو خلق كرديم تا از برايت هر ساله