398سنگ مخصوص تراشيده شده بود بر سر داشت، در حالى كه «كلاهخود» را روى آن قرار داده بود، جلو آمد و به رسم قهرمانان عرب رجز زير را مىخواند:
قد علمت خيبر أنّي مرحب
شاكي السلاح بطل مجرب
در و ديوار خيبر گواهى مىدهد كه من مرحبم، قهرمانى كارآزموده و مجهز با سلاح جنگى هستم.
إن غلب الدهر فإنّي اغلب
و القرن عندي بالدماء مخضب 1
اگر روزگار پيروز است، من نيز پيروزم، قهرمانانى كه در صحنههاى جنگ با من روبرو مىشوند، با خون خويشتن رنگين مىگردند.
على عليه السلام نيز رجزى در برابر او سرود، و شخصيت نظامى و نيروى بازوان خود را به رخ دشمن كشيد و چنين گفت:
أنا الذي سمتني أمى حيدرة
ضرغام آجام و ليث قسورة
من همان كسى هستم كه مادرم مرا حيدر (شير) خوانده؛ مرد دلاور و شير بيشهها هستم.
عبل الذراعين غليظ القصرة
كليث غابات كريه المنظرة
بازوان قوى و گردن نيرومند دارم، در ميدان نبرد مانند شير بيشهها صاحب منظرى مهيب هستم.
رجزهاى دو قهرمان پايان يافت. صداى ضربات شمشير و نيزههاى دو قهرمان اسلام و يهود، وحشت عجيبى در دل ناظران پديد آورد. ناگهان شمشير برنده و كوبندۀ قهرمان اسلام، بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و كلاهخود و سنگ و سر را تا دندان دو نيم ساخت. اين ضربت آنچنان سهمگين بود كه برخى از دلاوران يهود كه پشت سر مرحب ايستاده بودند، پا به فرار گذارده به دژ پناهنده شدند. و عدهاى كه فرار نكردند، با على عليه السلام تن به تن جنگيده و كشته شدند. على عليه السلام يهوديان فرارى را تا درِ حصار تعقيب نمود. در اين كشمكش، يك نفر از جنگجويان يهود با شمشير بر سپر على عليه السلام زد و سپر از دست وى افتاد. على عليه السلام فوراً