331قريش و صناديد عرب و امراى غطفان با تجهيزات كامل براى از بين بردن دشمن مشترك (محمد)، در كرانههاى خندق فرود آمدهاند و به من قول دادهاند: تا محمد و مسلمانان را قتل عام نكنند، به جايگاههاى خود بازنگردند.
كعب در پاسخ او گفت: به خدا سوگند با يك جهان ذلت و خوارى آمدهايد. سپاه عرب در نظر من بسان ابر بىبارانى است كه غرش مىكند، ولى قطرهاى نمىريزد. اى فرزند اخطب! اى آتشافروز جنگ! دست از سر ما بردار. ملكات فاضلۀ «محمد صلى الله عليه و آله »، مانع از آن است كه ما پيمان خود را با او ناديده بگيريم. ما از او جز صدق و صفا، درستى و پاكى چيز ديگرى نديدهايم؛ چگونه به او خيانت كنيم.
فرزند اخطب، بسان شتربان ماهرى كه با مالش كوهان، شتر چموش و سركش را رام مىكند؛ آنقدر سخن گفت تا كعب را آمادۀ پيمانشكنى كرد، و به او قول داد، كه اگر سپاه عرب بر محمد صلى الله عليه و آله پيروز نشود، خود او سرانجام وارد دژ گردد، و شريك كعب در حضور «حيّى»، رؤساى يهود را دعوت كرد و شورايى تشكيل داد، و از آنها نظرخواهى كرد. آنان همگى گفتند: رأى، رأى شما است هر چه زودتر تصميم بگيريد ما حاضريم. 1
«زبير باطا»، پير سالخوردهاى بود، گفت: من در تورات خواندهام كه در آخر الزمان از سرزمين مكه پيامبرى طلوع مىكند، و به سوى مدينه مهاجرت مىنمايد. آئين او جهان را فرا مىگيرد و هيچ سپاهى در برابر او تاب مقاومت نمىآورد. اگر محمد صلى الله عليه و آله همان پيامبر باشد، اين سپاه بر او پيروز نخواهد شد. فرزند اخطب فوراً گفت: آن پيامبر از بنى اسرائيل مىباشد و محمد صلى الله عليه و آله از فرزندان اسماعيل است، كه از در حيله و سحر وارد شده و اين گروه را گرد آورده است. او به قدرى در اين باره سخن گفت، كه آنان را به پيمانشكنى مصمم ساخت. در اين هنگام، عهدنامهاى را كه ميان آنان و محمد صلى الله عليه و آله نوشته شده بود، خواست و آن را در برابر چشم آنها پاره كرد و گفت: كار پايان يافت، آمادۀ جنگ باشيد. 2