141مجلس منعقد گرديد، وليد رو به قريش كرد و گفت: روزهاى «حج» نزديك است؛ و سيل جمعيت در اين روزها به منظور اداى فرائض و مراسم «حج» در اين شهر گرد مىآيند، و «محمد» از آزادىِ موسم حج استفاده نموده و دست به تبليغ آيين خود مىزند؛ چه بهتر سران قريش نظر نهائى خود را دربارۀ او و آيين جديدش ابراز نموده و همگى دربارۀ او يك نظر بدهند زيرا اختلاف خود آنها، باعث مىشود كه گفتار آنان بىاثر گردد.
حكيم عرب در فكر فرو رفت و گفت چه بگوييم؟
يكى گفت: او را «كاهن» بگوييم. وى نظر گوينده را نپسنديد و گفت: آنچه «محمد» مىگويد، مانند سخنان كاهنان 1 نيست.
ديگرى پيشنهاد كرد كه او را ديوانه بخوانند، اين نظر نيز از طرف وليد ردّ شد و گفت: هرگز نشانۀ ديوانگى در او ديده نمىشود. پس از سخنان زياد، به اتفاق آراء تصويب كردند كه او را «ساحر» (جادوگر) بخوانند. زيرا وى سحرِ بيان دارد و گواه اين است كه به وسيلۀ قرآنِ خود، ميان مكّيان كه در اتفاق و اتحاد ضرب المثل بودند سنگ تفرقه افكنده و اتفاق آنها را به هم زده است. 2
مفسران، در تفسير سورۀ «مدّثّر»، اين مطلب را طور ديگرى نيز نقل نمودهاند و گفتهاند: هنگامى كه وليد، آياتى چند از سورۀ «فصلت» از پيامبر شنيد؛ سخت تحت تأثير قرار گرفت و مو بر بدنش راست شد. راه خانه را در پيش گرفت و ديگر از خانه بيرون نيامد. قريش او را به باد مسخره گرفتند و گفتند: «وليد»، به آيين «محمد» گرويده است. آنان، به طور دستجمعى به سوى خانۀ او روانه شدند و از او، حقيقتِ قرآن محمد را خواستار شدند. هر كدام از حضّار يكى از مطالب ياد شده را پيشنهاد مىكرد و او ردّ مىنمود. سرانجام رأى داد كه او را بر اثر تفرقهاى كه ميان آنها افكنده، «ساحر» بخوانيد و بگوييد: وى جادوىِ بيان دارد!