78فقهى نيست، اما به هرحال نمايندۀ ايمان و عشق است. در اينجا زنى بدوى را ديدم كه به وجد آمده بود. آيا در آن لحظه خنديدم؟ لبخند زدم؟ گمان ندارم. چگونه ممكن است انسان از ديدن مظاهرِ عبادتى كه با چنين خشونت و بلكه بىنظمى همراه است متأثر نگردد؟ و يا به هيجان نيايد.
مگر اين حركات نمايندۀ شوق و شور و عشق و علاقۀ بنده نسبت به خالق و پروردگار او نيست؛ «هركس به زبانى سخن وصف تو گويد». به ياد نوشتۀ آن جهانگرد قرن سيزدهم افتادم كه مىگويد در اينجا زنى يمنى از قبيله زَيْلَع - كه قبيلهاى بدوى است - همينكه شنيد مردم با عبارتهاى فصيح و بليغ دعا مىكنند و حاجت خود را از خدا مىخواهند گفت: «خدايا! مىدانى من نمىتوانم مثل اينها دعا بخوانم و مىدانى آنچه آنها مىخواهند من هم مىخواهم، پس آنچه به آنان مىدهى به من هم بده». و باز به ياد گفتۀ آن بدوى ديگر افتادم كه همين جهانگرد نقل كرده است كه گفت: «خدايا! اينها قبلاً فكر كردهاند كه چه مىخواهند و سؤالهاى خود را مرتب كردهاند تا از تو درخواست كنند. من مىخواهم خودت براى من اختيار كنى». آيا اين مردمى كه من مىبينم نمىتوانند با چنين دعاى سادهاى حاجت خود را از خدا بخواهند؟ در اينجا