67گاهگاهى به خود جرأت مىدادم و از پشت شيشۀ اتوبوس به درّهها و كوههاى اين سرزمين مقدس نگاه مىكردم. فروتنى نموده، بر خود مىلرزيدم. درود مىفرستادم. حالا شبحهايى را پوشيده در سپيدى مىبينم، صداى آنان را هم مىشنوم، اما درست نمىدانم چه مىگويند. براى چند لحظه گمان كردم دستهاى از صوفيان پشمينه پوشاند كه براى رياضت بيرون آمدهاند، ولى از كجا آمدهاند؟ و به كجا مىروند؟ نه اينجا جاى رياضت است، نه حالا وقت رياضت كشيدن. به سادهلوحىِ خود مىخندم. فراموش كردهام كه اينها هم مثل من لباس احرام پوشيدهاند و آنچه مىگويند همان دعاهايى است كه من و ديگران مىخوانيم. پس همه در يك راهيم.
در خودم نوعى چالاكى و سبكى احساس مىكنم كه انسان در ساعتهاى آخر شب فاقد چنين نشاطى است. از روزى كه وارد اين سرزمينهاى مقدس شدهام، حساب شب و روز از دستم رفته است. با زمانى خو گرفتهام كه با ابديت پيوستگى دارد.
همينكه حاجى به مكه رسيد بايد وضو بگيرد يا غسل كند. با احرام پاك به مسجدالحرام برود. هفت بار پيرامون خانۀ كعبه بگردد و طواف را از مُحاذاتِ حَجر الأسود آغاز