140
«اى انيس شبهاى تيره و تار و اى همدم روزهاى تنهايى و بىقرارى، اى دانندۀ هر چه انديشند و اى خوانندۀ هر چه بنگارند، اى... اى آن كس كه جنبش فكر را در شيارهاى باريك مغز بنگرى و عواطف مبهم قلب را بر صفحۀ لوح با نيش قلم بنگارى.
بدين خوشيم كه تو با ما باشى و بدين خوشدليم كه با تو از هر يار و ياور بىنياز خواهيم بود. تا بودنى در جهان بود، تو بودى، كردار تو چنين بود.
تو هميشه از پوزش خواهان همى پذيرفتى و همواره به خواهندگان نعمت و دولت همى بخشيدى، ما از پيشگاه تو طمع نداريم زيرا در برابر ميزان عدالت جز پريشانى و پشيمانى بهرهاى نبريم، ولى بخشش و بخشايش، تو را سزاوار باشد كه همى جفا بيند و وفا كند و همى از سستى و نادرستى به بخشش و بخشايش مكافات فرمايد.»
غرق در مناجات بودم كه ديدم همه به فكر دفاع از دشمن خود را مسلح ساخته و در حال آماده شدن رزم هستند، با خود گفتم:
اين دشمن كيست كه هميشه وجود دارد؟ در تمام طول زندگى انسان. مگر نه اين است كه حج رمزى است از زندگى يك مسلمان واقعى؟ پس اين چه شيطانى است كه پيوسته بايد مراقب او بود؟
اين شيطان به صورتهاى مختلف ظاهر مىشود و اين «تو» هستى كه بايد مظاهر او را بشناسى، گاهى اوقات به صورت يك شيطان ضعيف، كه انسان را به سوى پليدىهاى كوچك سوق