359دارقطنى، 1 ابنحزم، 2 حافظ بيهقى، 3 ابن عبدالبرّ، 4 ابنعساكر، 5 ابنجوزى، 6 ابوحيان اندلسى، 7 ابنتيميه، 8 البانى، 9 شمسالدين ذهبى، 10 ابنقيم جوزيه، 11 ابنحجر عسقلانى، 12 جلالالدين سيوطى، 13 متقى هندى، 14 قاضى شوكانى 15 و ديگران.
ثانياً: حديث مخالف ضرورت تاريخى است، زيرا بهطور مسلّم گروهى از صحابه - چه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و چه بعد از حيات حضرت - در دين بىاستقامت بودند؛ و لذا نمىتوانند منشأ هدايت براى ديگران گردند.
ثالثاً: در خود روايت قرائنى است كه مانع ظهور حديث در تمام صحابه است، زيرا اصحاب در هدايت به ستارگان تشبيه شدهاند و مىدانيم كه هر ستارهاى منشأ هدايت نيست، بلكه ستارگان خاصى است كه به دليل داشتن موقعيت خاص مىتوانند مردم را هدايت نمايند.
رابعاً: صحابه در فهم برخى از آيات به اشتباه افتادهاند، لذا نمىتوانند مرجع دينى مردم باشند.
غزالى مىگويد: «كسى كه جايزالخطا در معرض و اشتباه است و عصمتش ثابت