82عقل زِ جاى مىجهد، روح خراج مىدهد
سر به سجود مىرود، كز پى تو مدوّرم 1
آرى اى سزاوار! حضورت وادار به سجودم مىكند. سجودم در سجود جمع و گريهام در گريۀ جماعت گم مىشود. آرى راز حج همين است: نَمى از يمى، خسى در ميقاتى و ستارهاى دركهكشانى و اين همه يعنى گم شدن، ناپيدا شدن، محو شدن، به دريا پيوستن و از خويشتن خويش رهيدن و مگر نه اينكه؛ «دست خدا با جماعت است». دست لطفت را از سرمان برندار! اى لطيف!
سر بر سجده مىنالم؛ خداى من!
آمدهام كه سر نهم، عشق تو را به سر برم