75پاهايش راه برود تا به حرم برسد. خدايا، توانم ده!
سرزمين وحى در همين نزديكى است. ساعاتى تا رسيدن به خانه خدا نمانده است، ولى خود خدا، اينجا، نزديك من؛ نزديكتر از رگ گردن به من، تنها نه در مدينه و مكه؛ همه جا با من است. من چقدر به او نزديكم؟!
بيدلى در همه احوال خدا با او بود
او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
حافظ
پس از مُحرم شدن، به اتوبوسها برمىگرديم. چندين بار به صورت جمعى تلبيه مىگوييم. مكه در پيش و مدينه پشت سر. شب است و جاده در تاريكى فرو رفته است. شعفى وصف ناپذير، جان و دلمان را آكنده است. ديگر كمتر با هم حرف