70شيشه مىچسبانم و زمزمه مىكنم: محمد جان! على جان! فاطمه جان! ائمه بقيع! خداحافظ. خداحافظ اى تمام خوبىها! اى يكسره پاكى! خداحافظ اى نخلستانهاى سوخته!
كمتر از ده دقيقه بعد، به مسجد شجره، به ميقات مىرسيم؛ مسجدى زيبا و پر از درخت. پر از نخلهاى سر سبز و بانشاط. زيبايىهاى مسجد، آدمى را مسحور مىكند. خدايا! حالا مىفهمم، چرا بايد اينجا مُحرم شد. بايد اين همه زيبايى را ديد و در همينجا، همه زيبايىهاى دنيا را بر خود حرام كرد. بايد اينجا محرم شويم تا مَحرم شويم. بايد اين همه زيبايى را ببينيم، سپس فقط با نيتى و چند لفظ كوتاه، همه را بر خود حرام كنيم؛ حتى زنان بر شوهرانشان و مردان بر همسرانشان، حرام مىشوند. بايد اينجا، تنها دل بر او نهيم و همه