1479. داستانى از سمهودى
سمهودى پس از بيان داستانهايى واقعى به نقل از كتاب «مصباح الظلام» درباره توسل محدثان و فقها به قبر مبارك پيامبر(ص) مىگويد:
حكايت و داستان در اين باره فراوان است، حتى يك مورد هم براى خودم اتفاق افتاد. من در مسجد پيامبر(ص) بودم و حاجيان مصرى نيز براى زيارت آن حضرت آمده بودند. كليد اتاقك مسجد در دستم بود - جايى كه كتابهايم در آن قرار داشت - كه يكى از علماى مصر از كنارم گذشت. او نزد برخى از استادان من درس خوانده بود. من او را شناختم و با وى احوالپرسى كردم. او از من خواست تا با هم به روضۀ شريف و كنار قبر رسول الله(ص) برويم و من هم با او رفتم.
پس از برگشت ديدم كليدم نيست، همه جا دنبال آن گشتم، ولى از كليد خبرى نبود، در حالى كه همان موقع هم به كليد نياز داشتم. به كنار قبر پيامبر(ص) برگشتم و عرض كردم: اى سرورم، يا رسول الله، كليدم را گم كردهام و شديداً هم به آن نياز دارم و آن را از شما مىخواهم.
بعد برگشتم و ديدم كه شخصى جلوى اتاقك ايستاده است. حدس زدم كه او را مىشناسم.