98خلاصه آمديم دواها را مصرف نمود و تب قطع شد روزى رفتم در دفتر سيد مصطفى براى گرفتن خروجى، ديدم آقاى دكتر حركت مىكند آمد با ما خداحافظى نمود و آدرس داد (يزد - دكتر افضلى).
روزى خواستيم غذا درست كنيم (حاج مسيب مريض بود حاج اباذر اهل خريد نبود حاج على اصغر و حاج آخوند پيرمرد بودند فقط من و حاج رضا كار مىكرديم) رفتيم از بازار گوشت بخريم حاج اباذر گفت من اگر مرغ نباشد نمىخورم ما هم گفتيم: مرغ مىخريم. رفتيم مرغ خريده نشد گوشت گوسفند خوب خريده شد با لوازم يك آبگوشت درست نموديم در هنگام نهار خوردن من ناراحتى معدهاى پيدا كردم و حاج مسيب كم خورد و حاج اباذر نخورد و حاج على اصغر هم نتوانست بخورد مگر كمى، نهار را آقاى حاج رضا و حاج آخوند دو نفرى خوردند و ضمناً حاج رضا از اين جريان اوقات تلخ شد.
حاجىها هم ناراحت هستند. هر كس مىرسد صحبت از حركت و وقت حركت است. اجازه حركت نمىدهند، مىگويند در جدّه حاجى زياد است. مدينه جلوها از مكه به جده منتقل شده و مىشوند، جا نيست. اگر اينها هم بروند، آنجا امكان نقل نيست، مىمانند در هواى جدّه مريض مىشوند. ايرانىها پس از شنيدن اين حرف گفتند كه مدينه ماندن بهتر است زيارت حضرت رسول(ص) و ائمه: