62هشام بن حكم ويونس بن عبدالرحمان بىپايه واساس بوده است. حال بر فرض ثبوت آن درصدد بررسى جملهاى هستيم كه به جهت انتساب آن به هشام او را متهم به اعتقاد به تجسيم كردهاند، وآن اينكه او خداوند را اينگونه توصيف كرده است: «جسم لا كالاجسام» .
قبل از هر چيز توجّه به يك نكته ضرورى مىنمايد، وآن اينكه براى فهم يك جمله يا يك كلمه رجوع به لغت كافى نيست، خصوصاً وقتى كه اين عبارت از يك متخصص صادر شده باشد، بلكه بايد قصد متكلم را ملاحظه كرد. به عبارت ديگر اصطلاح خاص را مشاهده كرد؛ زيرا گاهى متكلّم از كلامش معنايى را اراده مىكند كه نمىتوان با مراجعه به لغت آن را فهميد.
حال با ذكر اين نكته به سراغ اين مطلب مىرويم كه آيا هشام بن حكم از اين جملهاى كه به او نسبت دادهاند، معناى خاص را اراده كرده ويا همان معناى لغوى را از كلمه «جسم» اراده نموده است؟
با مشاهده قراين خاص پى مىبريم كه هشام در گفتن جمله « جسم لاكالاجسام» معنا ومقصود خاصى را اراده كرده است كه با تنزيه خداوند از جسميت ولوازم آن نيز سازگارى دارد، وآن اينكه مقصود او از كلمه «جسم» موجود و شئ قائم به نفس وثابت است.
ابوالحسن اشعرى همين معنا را از هشام براى «جسم» نقل كرده است. او در كتاب «مقالات الاسلاميين» از هشام بن حكم نقل كرده كه: معناى جسم اين است كه او موجود است. او دائماً مىگفت: من در گفتارم از كلمه «جسم» اراده موجود، وشىء، وقائم بنفسه را