84مىشود، اما هجرتى كه خلوص مىآورد، هجرت باطنى و معنوى است و اين نوع دوم هجرت است. سفر باطنى مبدأى دارد و مقصدى؛ مبدأش تاريكخانۀ نفس است و غايتش خداى تعالى و رسولش. اگر كسى از خانۀ نفس خارج نشود، سفر او از نفس به سوى نفس است، در حالى كه سير سالك بايد از نفس به سوى خدا باشد. در اين سلوك بايد از نفسانيت و انانيت خارج شد و لذايذ نفسانى را دور كرد.
«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهٰاجِراً إِلَى اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّٰهِ » 1 ؛
«هرگاه كسى از خانهاش براى هجرت بسوى خدا و رسول بيرون آيد و در سفر مرگ وى را در رسد اجر چنين كسى بر خداست.»
دو) قصد تحول
روزى كه انسان در ميقات مىايستد، گذشتۀ سياه خود را در نظر گرفته، دعا و استغفار بر لب جارى مىكند. اينك هنگامِ تحول است و اينك زمانۀ آن است كه حاجى انسانى دگر شود؛ لحظۀ تحقق تحولى عظيم است. زندگى انسان نقطههاى عطفى دارد كه مىتواند تلنگرى به وجود انسان باشد. كسانى كه از اين نقطههاى عطف بهره برده، راه خود يافتهاند، بردهاند و برندهاند و فوز و فلاح براى آنهاست. به گاهِ قصدِ احرام در مسجد شجره، اضطرابى عجيب وجود انسان را در بر مىگيرد، زبان انسان قفل مىشود، شعلههاى بيقرارى از نگاه انسان زبانه مىكشد و شرارههاى عشق بنمايه وجود آدمى را تكان مىدهد؛ زمان انتظار پايان يافته است و حاجى خود را روبه روى خدا احساس مىكند. اكنون زمان دلدادگى است، ميقات حسرت است و اميد؛ حسرت بر گذشته و اميد به آينده. در آنجا بايد قصد دگرگونى داشت، انسانى متحول شد، از خود انسانى جديد ساخت، از غفلتها و نسيانها كاست و بر عشقها، خلوصها و حضورها افزود.
با نيتى كه انسان در ميقات همراه با احرام مىبندد، پيمان تحول با خدا مىبندد. به بيان