39قرار گرفت. او ميل داشت حاجت خود را اظهار كند، اما شرم حضور، مانع مىشد. محمد صلى الله عليه و آله كه توجّه به اين نكته داشت، گفت: پسر ابوطالب چه مىخواهد؟! هر حاجتى كه دارد برآورده است! در اينجا على سوابق خود را تذكر داد و لطف و شفقتى را كه محمد صلى الله عليه و آله نسبت به وى ابراز كرده بود، بيان كرد و در پايان گفت:
براى اين آمدهام كه فاطمه را به من دهى.
محمد صلى الله عليه و آله از اين خواستگارى بسيار خرسند شد؛ بهطورى كه در پايان صحبت با على، نشانۀ مسرّت در چهرهاش ظاهر شد، ولى گفت:
چون پيشتر چند تن به خواستگارى فاطمه آمدند و من به او اطلاع دادم، راضى نشد، صبر كن تا از خود وى استفسار كنم، كه به اين وصلت راضى است يا نه. على عليه السلام را در همان مجلس گذاشت و به خانه رفت و به دخترش گفت:
من از خدا خواسته بودم تو را به بهترين آفريدگان و محبوبترين آنها نزد خدا شوهر دهم. تو على را مىشناسى و خويشى او را با خود مىدانى و از فضايل وى آگاهى، فاطمه در مقابل گفتههاى پدر ساكت بود و چون پيغمبر آثار كدورتى در او نديد، گفت: «اللّٰه اكبر» ساكت