81ميان موجهاى ساكت و بى حرف
به گوشم مىرسيد آهنگ شورانگيز و زيباى نيايشها
من از عمق سكوت سرد
طنين عاشقان را مىشنيدم از زبان صبح.
فضا از نغمۀ تسبيح و تكبير سحر خيزان دلاويز و معطّر بود
دل هستى، پر از «اللّٰه اكبر» بود.
من از برق نگاهم در پگاه، آن روز مىديدم
مسلمانان عالم را - دوانده ريشه در اعماق -
كه دهها نسل، اندر راستاى تنگۀ تاريخ،
هماره، هر كجا هر روز،
و صبح و ظهر و عصر و شام
به هنگام نيايش، چهرۀ خود را به سوى قبله مىگيرند
پس از عمرى به آن «سو» روى آوردن
به سوى قبله مىميرند.
به كانون فروغ افروز خود دلگرم و پابندند
كه بيدارند و آزادند
نه با شرق و نه با غربند
نه با هر جبههاى با شيوۀ خصمانه، هم پيمان و پيوندند.
* * *
و ... «قبله»، روى آوردن به اين سرمايههاى شور و الهام است
و مىبينيم و مىدانيم