69را به يادمان آورد.
امّا ... چارهاى نيست. بايد با مدينه و آثارش، مساجدش، مزارهايش، بقيع و حرمش، خداحافظى كرد و دعوت ابراهيم و خداى ابراهيم را «لبّيك» گفت.
ما مىرويم، ولى دلمان آكنده از غمهاى مدينه است.
اشكهامان امان نمىدهد.
آيا باز هم «مدينه» را خواهيم ديد؟
اى خدا! ... ما دلبستۀ اين آب و خاكيم. ما از اوّل هم «اهل مدينه» بودهايم. دلمان گواهى مىدهد. احساسمان با اين سرزمين گره خورده است.
يا فاطمةالزهرا! مىرويم، امّا دريغ كه مزار پنهانت را نيافتيم.
ولى ... دل هر يك از ما مزار توست.
تو در قلب سوختۀ مايى.
از اين پس، ما هر جا كه برويم، آنجا را «مدينه» مىبينيم.
اى مدينه ... «الوداع»! باز هم ما را بخوان، تا با اشتياقى بيشتر به سويت بشتابيم.
«رفتم ... ولى هواى تو از دل نمىرود».
ما جملگى اى مدينه، بيمار توييم
احرام بستن در مسجد شجره و عزيمت به سوى مكّۀ معظمه را در فصل بعد مىخوانيد.