68چه شبهايى كه در «غربت بقيع» گريستيم.
چه روزهايى كه كبوتر حرم پيامبر بوديم.
صداى «اذان» به سوى نماز و نيازمان مىخواند.
رواقهاى نورانى حرم الرسول، كهكشانى از معنويت و شوق را در سينه داشت كه فروغ از «مرقد نبوى» مىگرفت.
شبها همه شب، تلألؤ نور را در حريم حرم به تماشا مىنشستيم.
و روزها همه روز، گنبد سبز روضۀ پيامبر دلهامان را مىروياند و مىشكوفاند.
از «بقيع» چه بگويم؟ اين كانون اسرار پنهان، اين مجموعۀ كرامتهاى مدفون در خاك، اين سندِ مظلوميّتِ حق، اين تجسّم اشكها و درد و داغهاى شيعه در طول تاريخ، اين خانۀ غم و ماتم، اين آشيانِ دلهاى سوخته و پرستوهاى پرشكسته.
آرى ... بقيع، اين بقعۀ مقدّس ولى بىسايبان، براى ما معناى ديگرى داشت.
شهداى احد، مسجد قبا، ذوقبلتين، بيت الأحزانِ بىنشان وويران، محلّۀ خراب شدۀ «بنى هاشم»، خانۀ فاطمه، محرابِ تهجّد، منبر و محراب پيامبر، ستون توبه و حنّانه، صُفّه و روضه، همه و همه را مىگذاريم و مىرويم. امّا دل كندن، بسى مشكل است.
روزهاى اقامتمان در مدينه، ما را به تاريخ صدر اسلام بُرد.
گريههاى بقيع، رنجهاى «اهل بيت» را در خاطرمان تجديد كرد.
نخلهاى شكسته و خشكيدۀ مدينه، نجواها و نيايشهاى على «ع»