67قوارههاى پارچه و ... مىفروشند و عدهاى هم اطراف بقيع (كه در احد هم از اينها هست) به فروش پاكتهاى گندم براى كبوتران حرم و بقيع مىپردازند. چهرهها چنان سوخته و سياه و اندامها چنان استخوانى و تكيده و قيافهها آنچنان معصومانه و رنجديده كه خط سياه فقر و محروميّت دراز مدّتى را مىتوان از آن خواند؛ رقّتانگيز و ترحّمآور، كه گاهى انسان دلش مىخواهد حتى بدون خريدن جنسى به آنها كمك كند. گاهى هم مأموران ترافيك سر مىرسند و آنها بساط را جمع كرده پا به فرار مىگذارند و پس از ردّ شدن مأمور، باز بساط پهن مىشود. كارشان نوعى «سدّ معبر» تلقّى مىشود. نمىدانم اينها آيا از نژاد همين عربها هستند، يا مهاجرانى از كشورى ديگر كه فعلاً اينجا به سر مىبرند! مثلاً از سودان و آفريقا.
سعوديها كه با نگاهى بيگانه به آنها مىنگرند و رفتارى توهينآميز دارند.
وداع با مدينه
با همۀ اين تلخيها و شرينيها و زشتيها و زيباييها، مدينه محبوب ماست، چرا كه محبوب ما در آن نهفته است.
چارهاى جز «رفتن» نيست.
ولى ... دل كندن از «مدينه» مشكل است.
چه مىدانيم؟ شايد ديگر هرگز توفيق بازآمدن به «ديار يار» را نداشته باشيم.