163
دوباره مكّه
74/2/22
صبح امروز در منا بوديم، عصر در مكه. دوباره خانۀ خدا بود كه دلها و ديدههاى عاشق را به سمت خويش مىكشيد و مردم همچون برادههايى مجذوب اين مغناطيس. ساعتى به غروب مانده، سيل حجاج، سواره و پياده از منا برمىگشتند. صف فشردۀ اتومبيلهاى حامل افراد، در آن گرماى دم كردۀ غروب مكّه، مثل زنجيرى به هم پيوسته بود. عدّهاى نيز پياده و با گامهاى خسته ولى مشتاق باز مىگشتند. نزديكيهاى «ميدان شيشه» ناظر اين كوچ ربّانى بودم كه صحنهاى زيبا توجّهم را جلب كرد. يك زن فيليپينى با دوتا از بچههاى هشت نه سالهاش كنار خيابان و در مسير مردم ايستاده بودند، با زنبيلى پر از بستههاى خنكِ آب ميوه، شير و نوشابه و به