132دشتِ عرفان و رحمت و فيض حضور دارد.
هنوز چند ساعتى به ظهر مانده بود. گشتى در خيابانهاى عرفات و لا به لاى چادرها زدم. هوا نسبت به سالهاى گذشته خنكتر بود.
نسيمى ملايم و مطبوع مىوزيد. تعداد 120 هزار نهالى را كه در اين بيابان كويرى از چند سال پيش كاشته و آبيارى كردهاند، به درختى سايهدار تبديل شده بود و فضا را لطافت مىبخشيد. اين درختها هم در حاشيۀ خيابانها هم مسيرهاى بين چادرها وجود دارد. در قسمتهايى هم از طريق لولههايى مرتفع كه در بالا به چهار شاخه تقسيم مىشد، ذرّات ريز باران مصنوعى در فضا پخش مىشد و آب، بصورت گَرد، هوا را مرطوب مىساخت، طبيعى بود كه آن منطقه، عدّهاى را به سوى خود بكشد تا در سايۀ درختها و زير ذرّات آب، پناه بگيرند.
جبلالرحمه، مرا بىاختيار به سوى خود كشيد و اين جاذبۀ حسين «ع» و نيايش او در عرفات بود كه چون مغناطيسى دل را جذب مىكرد. نمىشد چند جملهاى با مولا سخن نگفت.
اى حسين!
تو در اين دشت، چه خواندى كه هنوز
سنگهاى «جبلالرحمه»، از گريۀ تو نالانند؟
عشق را هم ز تو بايد آموخت
و مناجات و صميميّت را،
و عبوديّت را، و خدا را هم، بايد ز كلام تو شناخت