121دربارۀ مسلمانان ديگر، اين را هم بيفزايم كه ما به چه دلخوش و از چه راضى هستيم؟ همين كه يك آفريقايى يا پاكستانى يا زائر اندونزيايى يا مسلمان مصرى در برخورد با ما گفت: «ايران، خيلى خوب! خمينى! ...» كافى است؟ صرف اظهارات عاشقانه نسبت به انقلاب و ايران نبايد ما را خرسند سازد. آنها عطش دارند كه هر چه بيشتر از ايران و انقلاب ما بدانند. همين كه وقتى از زبان ما مىشنوند كه ايرانى هستيم و چهرهشان مىشكفد و اظهار محبّتِ بيشتر مىكنند نبايد ما را قانع سازد! در پى اينگونه برخوردها تا چه حدّ مىتوانيم به زبان خودشان با آنان حرف بزنيم و اطلاعات بدهيم و عطش آنان را سيراب كنيم؟
آنان مىخواهند بدانند كه چه شد ما انقلاب كرديم؟ چگونه پيروز شديم؟ تفكّر ما در نهضت چه بود و طرح ما براى نظام چيست؟ حتى اگر بتوانيم به آنان منتقل كنيم كه «وحدت امّت» و «رهبرى امام» ما را پيروز كرد، باز هم كافى نيست. مىخواهند بفهمند چه شد كه امامى در ايران پيدا شد؟ چرا در جاهاى ديگر امام نيست؟ امام چگونه توانست محبوب دلها شود و رمز قداست و نفوذ كلمۀ او چه بود؟ اين همبستگى و وحدت در ميان امّت ما بر چه پايههايى استوار بود؟ ديگران با چه معيارهايى مىتوانند به وحدت برسند؟ و بالاخره چگونه مىتوان آنچه را كه در ايران اتفاق افتاد، در جاهاى ديگر هم پديد آورد؟
دادن فكر و ايده، مهمتر از دادن چلوكباب و نوشابه و موز است!