88رياست دنيا او را وسوسه مىكند.
به راستى، عمرسعد كدام يك از اين دو را انتخاب خواهد كرد؟ آيا در اين لحظۀ حسّاس تاريخ، عشق به رياست پيروز خواهد شد يا وجدان؟
او در حياط خانهاش قدم مىزند و با خود مىگويد: «خدايا، چه كنم؟ كدام راه را انتخاب كنم؟ اى حسين، آخر اين چه وقت آمدن به كوفه بود؟ چند روز ديگر صبر مىكردى تا من از كوفه مىرفتم، آن وقت مىآمدى. امّا چه كنم كه راه رياست و حكومت بر ايران از كربلا مىگذرد. اگر ايران را بخواهم بايد به كربلا بروم و با حسين بجنگم. اگر بهشت را بخواهم بايد از آرزوى حكومت ايران چشم بپوشم».
نگاه كن! همۀ دوستان عمرسعد براى مشورت دعوت شدهاند. آيا آن جوان را مىشناسى كه زودتر از همه به خانۀ عمرسعد آمده است؟ اسم او حَمزه است. او پسرِ خواهرِ عمرسعد است.
عمرسعد جريان را براى دوستان خود تعريف مىكند و از آنها مىخواهد تا او را راهنمايى كنند. اوّلين كسى كه سخن مىگويد پسر خواهر اوست كه مىگويد: «تو را به خدا قسم مىدهم مبادا به جنگ با حسين بروى. با اين كار گناه بزرگى را مرتكب مىشوى. مبادا فريفتۀ حكومت چند روزۀ دنيا بشوى. بترس از اينكه در روز قيامت به ديدار خدا بروى در حالى كه گناه كشتن حسين به گردن تو باشد». 1عمرسعد اين سخن را مىپسندد و مىگويد: «اى پسر خواهرم! من كه سخن ابنزياد را قبول نكردم. اينكه گفتم به من يك روز مهلت بده براى اين بود كه از اين كار شانه خالى كنم».
دوست قديمىاش ابن يَسار نيز، مىگويد: «اى عمرسعد! خدا به تو خير دهد. كار درستى كردى كه سخن ابنزياد را قبول نكردى». 2همۀ كسانى كه در خانۀ عمرسعد هستند او را از جنگ با امام حسين عليه السلام بر حذر مىدارند.
كم كم مهمانان خانۀ او را ترك مىكنند و از اينكه عمرسعد سخن آنها را قبول كرده است، خوشحال هستند.